تبليغاتX
نسل سوخته
زندگی جنگی است که هر روز تکرار میشود و به ازای لحظات شادی آن که مکثی بیش نیست بهای گزافی باید پرداخت
فتاد دل زکف ورفت عقل و هوش ز دستم

 دمی که روی تو دیدم ، دمی که بی تو نشستم

 

رسید کار من ز عاشقی به بت رستی و مستی

اگر چه توبه نمودم که دگر بت نپرستم

 

یگانگی ز من آموز در طریق محبت

دلم ز غصه شکستی ، من عهد تو نشکستم

 

به خاک ره حسد می برم چو پای تو بوسد

ببین که پست تر از خاک ره برای تو هستم

 

اگر روزی چکد خون ز پا ، برو به تامل

که آبگینه دل پیش تو شکستم


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:56  توسط امین | 
دلم را از جفا ای بی وفا خون ساختی ، رفتی

 

چو اشکم در میان خاک و خون انداختی ، رفتی

 

زعشقت بر لب آمد جان ، نگفتم درد دل با کس

 

تو قدر دردمندی همچو من ندانستی ، رفتی

 

مرا ناکرده شاد از بزم وصل خویش چون "نیکی"

 

بصد غم مبتلا ی کنج هجران ساختی ، رفتی


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:47  توسط امین | 
جدایی را نمی خواستم خدا کرد

نمی دانم کدام نا کس دعا کرد

یار با ما بی وفایی می کند

بی سبب از ما جدایی می کند

شمع جانم را بشکست آن بی وفا

جایی دیگر روشنایی می کند

می کند با خویش و خود بیگانگی

با غریبان آشنایی می کند

نمی دانم از اول بی وفا بود

یا که نازش کشیدم بی وفا شد


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 16:47  توسط امین | 

زنـدگی را باختم مـن در قـمار  زندگی             چون عصا خم کرد پشتم کارزار زنـدگی

 

روزها و لحظـه های تلخ و درد بی کسی          یک به یک برکندازهم پودوتارزنـدگی

 

سیل اشک وچهـره زردم حکـایتها کنـد            از خـزان عمـرتلـخم در بهارزنـدگی

 

دیدن نا مـرد میها مـرگ آسا نی نبـود                 بـارها مـردم خدایـا در کنار زنـدگی

 

این جهـان ماوای قلـب مهربان من نبود             بخت بد انداخت مـارا در حصار زندگی

 

روزگـارم پر ز رنج  و  نا امیـدیها  گذشت           در کنـار لحظـه هـای ناگـوار زندگی

 

کاش پر میشد جهان از مهر وعشق وصدق تا        زندگیها پـاک می شد از غبـار زنـدگی

 

کاش می شد مهـربانی رسم انسانها شـود               تا به سـر منـزل بیاید این قطـارزندگی

 

کاش میشد کاش میشد کاش میشد زندگی             عشـق بود و عشـق تنهـا یـادگار زنـدگی 






+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:24  توسط امین | 

                         

       كاخ رویاهای خود را  روي  دريا    ساختم

   با سمند خوش خيالي ها به دنيا تاختم

 پا كبازيها   نمودم     در  ره     زیبا رخان

 تا  شدم  بیـــدار  دیدم  زنــدگی را باختم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:16  توسط امین | 
بودنم را هيچ كس باور نكرد


هيچ كس نيم نگاهي به دل زارم نكرد



باشد من نيز بگذرم ازين قافله ي عمر



حرفهايم به او كه نيمه ي من است اثر نكرد
  



+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:56  توسط امین | 

اي مـرا آزرده از خود ، گــر پشيـمانی ، بيا

 

                                      نغمه هاي نا موافق گر نمي خوانی ، بيا

 

تا كه ســر پيچيدي از راه وفا ، گـفتم: برو

 

                                      جــز وفــا اگــر راهــي نـمــي دانـــي ، بيا

 

يك نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل

 

                                      زان همه نامهرباني ، گر پـشيماني ، بيا

 

تاب رنجـوري نـدارم در پـي رنـجـم مباش

 

                                     گر نمي خواهي كه جانم را برنجاني، بيا

 

خود تو داني، دردها بر جان من بگذاشتي

 

                                     تا نـفـس دارم ، اگــر در فـكـر درمـاني بيا

 

دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز توست

 

                                  با همه اين شكوه ها ، گر راحت جاني بيا




 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:6  توسط امین | 





آه از امشب

كه مرا باز خبر از يار شد

خبر از يار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را ياد شد

همه هستي ز برم تار شد

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دگر بار دلم غمگين است

كه دو چشمم باز خونين است

كه دو پلكم سخت سنگين است

و جهان در نظرم تاريك است

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه صداي نفسم، هيچ نيست

كه دگر در سر من شور نيست

كه دگر حنجرم آواز نيست

كه دگر قلب من آزاد نيست

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

كه دلم پاره شد از غم

كه همه داغم و سوزم

كه صداي خوش يارم

نكند بار دگر شادم

و مرا هم سخني نيست هنوز

 

آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم

كه دگر خسته شدم من و ندانم

كه چرا جز در و ديوار تنم

مرا هم سخني نيست هنوز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:59  توسط امین | 
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید

بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد

کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای ا ز مهربانی را چشید

در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمد یده را تسکین دهم

کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم

کاش می شد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم



+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط امین | 
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود

یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود

در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش

قلبم غبار دارد و معنا نمی شود

بی تو شکست پنجره رو به آسمان

غم در حریم آبی دل جا نمی شود

دریای تو پناه نگاه شکسته است

هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود

می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی

اما بدون تو که گلی وا نمی شود

دردیست انتظار که درمان آن تویی

این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود

زیبا ترین گلی که پسندیده ام تویی

گل مثل چشم های تو زیبا نمی شود

بی تو شکسته شد غزل آشناییم

این رسم مهربانی دنیا نمی شود

گفتی صبور باش و به آینده ها نگر

پروانه که صبور و شکیبا نمی شود

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است

دل در کنار یاد تو تنها نمی شود

گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد

گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود

باران کویر روح مرا می برد به اوج

اما دلم بدون تو شیدا نمی شود

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود

رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند

دیگر بهار محو تماشا نمی شود

یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست

گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود؟

دل های منتظر همه تقدیم چشم تو

امروز بی حضور تو فردا نمی شود





+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:24  توسط امین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام عشق،به نام عشاق دل سوخته، به نام انان که با عشق پای به دنیای فانی گذاشتند و با عشق زندگی کردند و با عشق به ابدیت رهسپار شدند،به نام شیرین ها و فرهادها،به نام لیلی ها و مجنون ها و به نام تمام عاشقانی که در اتش عشق سوختند و دم برنیاوردند.

نوشته های پیشین
خرداد 1389
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM